خرید بک لینک
بگو بدانم شعر!
دوباره تو را می توان سرود آیا؟...-شهیار قنبری- ...............................................................................................
ای شعر! ای که چشمه ی جوشان در منی
با جان من عجین شده چون پاره ی تنی
تندیس واژه های تراشیده ی خیال
نقش شگرف گستره ی سبز رستنی
هم من به سحر منظره ات دل سپرده ام
هم تو ز بزم خلوت من دل نمی کنی
گاهی گواه ظلمت این شهر بی حضور
گاهی بشیر سرزدن صبح روشنی
1 ها به 1 من 1 می 1
تا تو برای پر زدنم پیله می تنی
آنقدر دیدنی است تماشاگه توام
آندم که در هوای غزل بال می زنی
وقتی که در مراتع مضمون ذوق من
آبستن کلامی و گرم چریدنی
از تو چه خوشه ها که گرفتم، به این امید
دارم به یادگار اگر از تو خرمنی
بر این وجود زخمی بیداد آفتاب
تنها تویی که خاطره ی سایه افکنی
با من بمان که با تو فراوانم آرزوست
با من بگو که نقش بر آبش نمی کنی
از من بگیر زنگ مرا و به من ببر
آنجا که نیست شیشه ی عمرم شکستنی
آنجا که تا همیشه بمانم به نام تو
آنجا که تو! بهانه ی خوشرنگ بودنی

۸۹/۹/۲۹ شاعر:علی قربانی(هستی)

برچسب: نویسنده: کاوه قربانی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 3:54

صفحه بندی